تبلیغات
محمود زردشت یزدی Mahmoud Zardosht Yazdi - مطالب ابر شعر

توانا بود هر که دانا بود - یاد بگیریم و عمل کنیم و به دیگران معلومات خود را انتقال دهیم .

بهرام گور

تاریخ:یکشنبه 8 اردیبهشت 1392-06:00 ب.ظ

بهرام تو که گور * می گرفتی همه عمر !   دیدی که چگونه گور# بهرام گرفت


* = گورخر ---   #=قبر



نظرات() 

هم جنس

تاریخ:سه شنبه 27 فروردین 1392-01:02 ق.ظ

کند هم جنس با هم جنس پرواز   کبوتر با کبوتر ، باز با باز      




نظرات() 

بنفشه

تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-01:47 ق.ظ

بنفشه

 

بَنفشه صُبحدم اَفسرد و باغبان گفتش

كه بیگه از چمن آزرد و زود روى نهفت

 

جواب داد كه ما زود رفتنى بودیم

چرا كه زود فسرد آن گلى كه زود شكفت

 

كنون شكسته و هنگام شام خاكِ رَهم

تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهى رُفت

 

غَم شكستگیم نیست زانكه دایه دَهر

به روز طفلیم از روزگارِ پیرى گُفت

 

زِ نَردِ زندگى ایمن مَشو كه طاسكِ بخت

هزار طاق پدید آرَد از پىِ یك جُفت

 

به جُرمِ یك دو صباحى نشستن اندر باغ

هزار قَرن در آغوش خاك باید خُفت

 

خوش آن كسى كه چو گُل یك دو شب به گُلشن عُمر

نَخفت و شبروِ اَیّام هر چه گفت شِنفت




نظرات() 

من چهره ام گرفته

تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-01:42 ق.ظ

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم

وامانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

وفاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من




نظرات() 

تنهای منظره

تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-01:38 ق.ظ

یازدهمین شعر از دفتر «ماهیچ، مانگاه» :


كاج های زیادی بلند.
زاغ های زیادی سیاه‌.


آسمان به اندازه آبی‌.
سنگچین ها ، تماشا، تجرد.
كوچه باغ فرا رفته تا هیچ‌.
ناودان مزین به گنجشك‌.
آفتاب صریح‌.
خاك خوشنود.

چشم تا كار می كرد
هوش پاییز بود.

ای عجیب قشنگ!
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لكنت سبز یك باغ‌،
چشم هایی شبیه حیای مشبك ،
پلك های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !
زیر بیداری بید های لب رود


انس
مثل یك مشت خاكستر محرمانه
روی گرمای ادراك پاشیده می شد.
فكر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی كه روی درخت حكایت بخواند.
دركجاهای پاییزهایی كه خواهند آمد
یك دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد؟




نظرات() 

سهراب سپهری

تاریخ:چهارشنبه 11 آبان 1390-01:33 ق.ظ

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است‌.

 مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ودكا می نوشد.

 گاه در سایه است به ما می نگرد

. و همه می دانیم، ریه های لذت ، پر اكسیژن مرگ است‌.





نظرات() 

روشنی، من، گل، آب - سهراب سپهری

تاریخ:پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390-12:17 ب.ظ

روشنی، من، گل، آب
 
شاعر : سهراب سپهری

ابری نیست.
بادی نیست.
می‌نشینم لب حوض:
گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب.
پاکی خوشه‌ی زیست.

مادرم ریحان می‌چیند.
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر.
رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط.

نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز.
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره‌ی من پیداست.
چیزهایی هست، که نمی‌دانم.
می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد.
می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال و پرم.
راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت.
پرم از راه، از پل، از رود، از موج.
پرم از سایه‌ی برگی در آب:
چه درونم تنهاست.


برگرفته از كتاب:
سپهری، سهراب؛ هشت كتاب (مجموعه شعر)؛ چاپ نخست؛ تهران: نشر روزگار 1389.




نظرات() 









در این وبلاگ
در كل اینترنت
====== ===== ======= ===== =====



در این وبلاگ
در كل اینترنت
-----------